قرمز سبز آبي خاکستري
مردم خواسته دنيا خرده گياهى است خشك و با آلود كه از آن چراگاه دورى‏تان بايد نمود . دل از آن كندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن ، و روزى يك روزه برداشتن پاكيزه‏تر تا ثروت آن را روى هم نهادن . آن كه از آن بسيار برداشت به درويشى محكوم است و آن كه خود را بى نياز انگاشت با آسايش مقرون . آن را كه زيور دنيا خوش نمايد كورى‏اش از پى در آيد . و آن كه خود را شيفته دنيا دارد ، دنيا درون وى را از اندوه بينبارد ، اندوه‏ها در دانه دل او رقصان اندوهيش سرگرم كند و اندوهى نگران تا آنگاه كه گلويش بگيرد و در گوشه‏اى بميرد . رگهايش بريده اجلش رسيده نيست كردنش بر خدا آسان و افكندنش در گور به عهده برادران . و همانا مرد با ايمان به جهان به ديده عبرت مى‏نگرد ، و از آن به اندازه ضرورت مى‏خورد . و در آن سخن دنيا را به گوش ناخشنودى و دشمنى مى‏شنود . اگر گويند مالدار شد ديرى نگذرد كه گويند تهيدست گرديد و اگر به بودنش شاد شوند ، غمگين گردند كه عمرش به سر رسيد . اين است حال آدميان و آنان را نيامده است روزى كه نوميد شوند در آن . [نهج البلاغه]
پارسي يار
شبکه اجتماعي پارسي زبانان [نسخه آزمايشي]
عضويت