|
بزرگ ترین امید و آرزوی هر کسی آن است که فرزندانی شاد داشته باشد. فرزندانی که وقتی به سن بزرگسالی هم می رسند، روی خط شادمانی حرکت داشته باشند. حفظ خود لحظه های تنهایی خانواده آرام مهمان فوری یک روز خاموش علایق مشترک تسخیر بی نظمی ها برون سپاری ایمیلی از سایت کدبانو :)
شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.** ..* *هر چند وقت یک بار نقاشی بکش**.* *برای خودت دعا کن که آرام باشی**.* *برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛* *ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی**.* *برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد**!*
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
داستانی واقعی، کوتاه و آموزنده معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است. معلّم کلاس سوم او در پرو نده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد. معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد. خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است ! و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان ، به چشمه آب زلالی رسید آب به قدری گوارا بود که مرد تصمیم گرفت قمقمه چرمی اش را نیز پر کند و برای استادش ببرد. وقتی استادش آب را نوشید از مرد جوان بسیار تشکر کرد و گفت بسیار گواراست ، مرد جوان هم خوشحال شد و رفت . استاد مقداری از آب را به شاگرد دیگری داد که بخورد ، شاگرد آب را از دهانش بیرون ریخت و گفت که بسیار بد طعم است چطور شما به این آب گفتید گوارا؟.(آب بر اثر ماندن در ظرف چرمی طعم و بوی چرم را بخود گرفته بود) استاد به شاگرد جدید گفت که تو آب را چشیدی و من طعم هدیه را - این آب سرشار از مهربانی و عشق بود و من هدیه ای به این گوارایی نوشیدم. برای باقی عمر هیچ قیمتی نمی توان تعیین کرد چرا که به وسیله آن انسان می تواند گذشته را جبران کند و آنچه که مرده است را زنده نگه دارد. حضرت علی (ع) |
ABOUT
نویسندگان وبلاگ : آسمان[6] سلام به وبلاگ من خوش آمدید این عکسی رو هم که میبینید به این دلیل گذاشتم که اساساً من از جناب ویلیامز خیلی خوشم میاد:) اکثر پست های من صحبت های آقای فرهنگه که من خیلی قبولشون دارم و امیدوارم همگی تو زندگیمون بکار ببندیم.ممنون MENU
Home
|